جورج ناتانيل كرزن ( مترجم : غلام على وحيد مازندرانى )

208

ايران وقضيهء ايران ( فارسي )

دوردست كه شايد بين دوازده تا پانزده ميل فاصله داشت گنبد طلائى همىدرخشيد . با آنكه هيجان من به اندازهء كسانى نبود كه به عزم زيارت آن اماكن مقدس از صدها و بلكه هزاران ميل راه آمده بودند و با فرياد يا على و يا حسين ابراز مسرت مىكردند و جامه مىدريدند و قطعه‌اى از آن را چنان كه مرسوم شيعيان است بر - نزديك‌ترين درخت دخيل نمىبستم باز با علاقه سرشار در انتظار ديدار آن شهر مقدس بودم كه تعريفش را خوانده و بارها شنيده بودم پس مهميز زنان در صدد برآمدم كه با حد اعلاى سرعت بيابان بين خود و آنجا را زودتر طى كنم . تصادفى در ميان همراهان - نوباد گلدى و من از جلو مىتاختيم و اسب دم - حنائى او با سرعت تمام پيش مىرفت و چون صدائى از همراهانم كه از دنبال مىآمدند نشنيدم نگاهى به عقب انداختم تا علت روشن شود . در فاصلهء دويست مترى اسب گرگورى بر زمين افتاده بود و با حدت سم‌ها را در هوا به هم مىسائيد و بارش از هرسو روى زمين فراريخته بود . ارمنى بيچاره آهسته خود را از زير اسب بيرون مىكشيد و زانوهاى خود را مىماليد رمضانعلى خان هم پياده با سر و روى گردآلود در صحرا دنبال اسب خود مىدويد كه در جهت معكوس در حال فرار بود و معلوم شد كه اسب گرگورى در اثر خستگى و بار سنگين نتوانسته بود با سرعتى كه ما مىرفتيم حركت كند و به لغزشى با كله روى گرگورى افتاده بود . همسفر افغانى كه پياده شده بود تا همكارش را از زير تنهء حيوان خلاص كند لگدى به سرش خورده و به زمين افتاده ، ولى زود همه‌چيز مرتب شد و درحالىكه همراهان آهسته حركت مىكردند من در رسيدن به مقصد شتاب نمودم . در پنج ميلى شهر به پل بزرگ و درازى رسيديم كه يازده طاق داشت و بر كشف‌رود « 1 » ساخته بودند . اين پل كه به نام شاه نيز شهرت دارد نسبت به آب باريك رودخانه كه فقط بيست و پنج پا عرض داشت و آب كمى در آن جارى بود خيلى بىتناسب به نظر مىرسيد . دست‌گردهاى پل را اصلا با قلوه‌سنگ درشت فرش كرده بودند ، اما مثل تمام

--> ( 1 ) - اين رودخانه ( كشف همان كش قديم فارسى يعنى لاك‌پشت ) آب مشهد و گاهى نيز قره‌سو ( آب سياه ) خوانده مىشود .